1. روزهای عجیبی را می گذرانم . هر روز بیشتر سعی می کنم که بپذیرم یکی از عزیزترین آدم های زندگی ام را از دست داده ام . طوری از دست داده ام که نمی توانم دوباره ببینمش . از خودم می گذرم ، به مادربزرگ نگاه می کنم . به تازه عروس هایی می ماند که یار از دست داده اند . به پدرم نگاه می کنم ، به طفلی می ماند سرگردان با چشم های خیس. به جهانم نگاه می کنم ، خالی شده ...
2. می روم خانه ی پدربزرگ . او هم هست . هر جا که باشم به فاصله ی چند قدم ، نگاهش را احساس می کنم . گاهی برای چند ثانیه توی چشم هم خیره می شویم و همزمان فرار می کنیم . وقتی بهش خرما تعارف می کنم هول می شود . وقتی توی آشپزخانه ام به بهانه های الکی سر می رسد . وقتی از در می آید تو ، بی هوا روسری ام را مرتب می کنم . حواسش هست . اما نمی خواهم . اعتراف می کنم احساس دوست نداشتنی که نسبت به او داشتم را از بین برد . هنوز نفهمیده ام چطور توانست . اما فکر می کنم کافی ست . بیشتر از این ، نه دوست داشته شدن برای من خوب است نه دوست داشتن برای او .
3. گر بدانی حال من ، گریان شوی بی اختیار / ای که منع ِ گریه ی بی اختیارم می کنی ...
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
تاريخ: سه
شنبه
2 آذر
1395 ساعت: 23:34