خرید بک لینک

درباره سایت

نامه های فیروزه ای را می اندازم توی حوض

آخرین مطالب

امکانات وب

1. روزهای عجیبی را می گذرانم . هر روز بیشتر سعی می کنم که بپذیرم یکی از عزیزترین آدم های زندگی ام را از دست داده ام . طوری از دست داده ام که نمی توانم دوباره ببینمش . از خودم می گذرم ، به مادربزرگ نگاه می کنم . به تازه عروس هایی می ماند که یار از دست داده اند . به پدرم نگاه می کنم ، به طفلی می ماند سرگردان با چشم های خیس. به جهانم نگاه می کنم ، خالی شده ... 2. می روم خانه ی پدربزرگ . او هم هست . هر جا که باشم به فاصله ی چند قدم ، نگاهش را احساس می کنم . گاهی برای چند ثانیه توی چشم هم خیره می شویم و همزمان فرار می کنیم . وقتی بهش خرما تعارف می کنم هول می شود . وقتی توی آشپزخانه ام به بهانه های الکی سر می رسد . وقتی از در می آید تو ، بی هوا روسری ام را مرتب می کنم . حواسش هست . اما نمی خواهم . اعتراف می کنم احساس دوست نداشتنی که نسبت به او داشتم را از بین برد . هنوز نفهمیده ام چطور توانست . اما فکر می کنم کافی ست . بیشتر از این ، نه دوست داشته شدن برای من خوب است نه دوست داشتن برای او . 3. گر بدانی حال من ، گریان شوی بی اختیار / ای که منع ِ گریه ی بی اختیارم می کنی ...

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 2 آذر 1395 ساعت: 23:34

صفحه بندی